دنیای کوچک من
The world is like a book, who study just one page!
یادمه جوونیام یه مدت افتاده بودیم تو خط عشق و عاشقی خواهررررر یه بار با دختر خاله م نشسته بودیم توی یه پارک و داشتیم با هم درد دل می کردیم و یادمه من داشتم یه شعری در وصف عشق و عاشقی و جدایی و اینا واسه دختر خاله م می خوندم شعره که تموم شد دیدم دختر خاله م ولو شده رو زمین و داره از خنده منفجر میشه ... با تعجب بهش نگاه می کنم که میگه شعر قشنگی بود فقط اون لا جَرَم هست نه لا جُرم ... ! پ.ن : دیشب خوابم نمی برد یاد این افتادم نصف شبی کلی خندیدم تنهایی کدوم آدم بی شعوری روز جمعه ساعت یک ظهر پامیشه ایننننننن همه راه میره دانشگاه واسه امتحان معارف ؟؟؟ پ.ن : من رفتم خیلی سخت میگذره ... این روزای آخر اصلا نمی گذره ...دیگه خسته شدم آقای م اصلا متوجه نمیشه چی میگم و چقدر عذاب می کشم , همه ش میگه تحمل کن , چیزی نمونده اما به خدا سخته یک ماه و ۱۸ روز دیگه مونده ... فردا ۸ صبح کلاس دارم و اصلا حس کلاس رفتن نیست اما مجبورم , خوابم هم نمیاد. آقای م سرش درد می کرد زود خوابید , بچه ها هم خوابن , صدای س از تخت بالا میاد که داره آروم گریه می کنه , من هم رو تختم خوابیدم و به زور بغضم رو می خورم به هر حال خودکرده را تدبیر نیست ... می دونم که اشتباه کردم ... ! 
که الان یادم نمیاد چه شعری بود فقط یادمه آخرش این بود : زندگی اجبار است ، لاجرم باید زیست !







| Design By : shotSkin.com |



