تقریبا سه ماهه که توی وبلاگم هیچی ننوشتم ، دست خودم نیست حسش نبود . الانم بدجوری سرما خوردم ولی شدیدا نوشتنم میاد.
سه ماهه که دانشجو!!!
شدم ... همون شهری که دوست داشتم ... یادم هست که یک سال غصه خوردم تا بالاخره بهش رسیدم ... دقیقا همون چیزی که می خواستم . سه ماهه شیرازم ... همون رشته ای قبول شدم که دوست داشتم . همه چیز خوبه .
توی این مدتی که رفتم شیراز ، این چهارمین باریه که میام خونه ... این بار کمی متفاوت چون سولماز هم با منه و چند روزی خونه ی ما مهمونه . بیست دی امتحانام شروع میشه و یک بهمن هم تموم میشه . امتحانای مید ترمم تموم شد اولین امتحانم امتحان Oliver Twist بود (یک کتاب 70 صفحه ای که باید کلش رو ترجمه می کردم
) و آخریشم A Tale Of Two Cities . درسامون خیلی سخته ، طوری که به غلط کردن افتاده بودم اما الان با همه ی سختیش دوستش دارم.
روزی که رفتم ثبت نام کنم رو کاملا یادم هست ... همون جلوی دانشگاه به مامان گفتم تو رو خدا بیا برگردیم من اصلا نمی خوام بیام دانشگاه ... چه قدر استرس داشتم ... می ترسیدم ... همه ی آدمای توی دانشگاه برام عجیب بودن ... هیچ جا رو بلد نبودم ... بولوار دانشجو برام عجیب بود ... فکر می کردم هیچ جا رو یاد نمی گیرم ... می ترسیدم !!!
روزی که رفتم خوابگاه رو کاملا یادمه ... وقتی اون اتاق کوچولو رو دیدم از تعجب دهم باز موند
... شش نفر ؟ توی این اتاق ؟ غیر ممکن بود ... حتی اتاق من هم از این اتاق بزرگتر بود ... چه طور می تونستم پنج نفر دیگه رو تحمل کنم ؟ اگه ازشون خوشم نیاد چی ؟
اما حالا ... فقط به این افکار بچه گانه می خندم ، فکر نمی کردم اینقدر راحت با همه ی این مسائل کنار بیام اما اومدم .هم اتاقی های خوبی دارم :مهسا 1 (از فیروزآباد،استان فارس) ، مهسا 2 (از دیر ، استان بوشهر) ، آذین (از یاسوج) ، سولماز (از شهریار ، تهران) و نادیا (از فسا ، استان فارس) . به جز مهسا 1 همه ترم اولی هستیم . با سولماز و نادیا کمی صمیمی ترم اما همه رو به یک اندازه دوست دارم ![]()
حالا دیگه آدم های توی دانشگاه برام عجیب نیستند ...دیگه بولوار دانشجو رو مثل کف دستم می شناسم ... دیگه با سولماز پیاده می ریم تا سوپر مارکت نزدیک دانشگاه ، همونی که کنار ساندویچی هایلاره ، کلی خرید می کنیم و بعد از پل هوایی رد میشیم و پیاده می ریم تا جلوی بیمارستان نمازی و از اونجا با تاکسی می ریم خوابگاه ... دیگه همه جا رو بلدم ... دیگه نمی ترسم !
دیگه اتاق برام کوچولو نیست ... هر چند سهم من از اون اتاق فقط یه تخته اما دوستش دارم .
این سه ماه از بهترین روزهای زندگیم بوده و دوست ندارم زود تموم شه
... اتفاقای زیادی افتاده با کلی هیجان ولی چون مدت زیادی ازش گذشته نمی تونم با جزئیات بگم.توی این مدت سه بار سرما خوردم، دو بار بیمارستان رفتم اونم ساعت 12 نصف شب که خیلی هم حال داد
، یک بار با فریماه(از اتاق کناری ) و یه بار هم با نادیا رفتم بیمارستان (همون ساعت 12 نصف شب ) و یک بار نادیا توی بیمارستان غش کرد
تقریبا هر روز عصر بیرونیم و نمی دونم چرا آخرش همیشه سر از عفیف آباد و "ستاره" در میاریم
البته یه بارم سر از "آفتاب"در آوردیم . تا حالا حافظیه ،باغ ارم ،باغ عفیف آباد و باغ جهان نما رفتیم با سولماز و نادیا که البته من چندمین باری بود که می رفتم اونجا.
یه روز هم عباس (داداشم ) از اصفهان اومد شیراز پیش من و من و سولماز رو ناهار مهمون کرد که با هم رفتیم رستوران صوفی و خیلی خوش گذشت ![]()
یک شب هم رفتیم لونا پارک ... سولماز و مهسا ۱ که شدیدا جو زده شده بودن گفتن ما می خوایم بریم کریزی بالن سوار شیم
منم داشتم بهشون نگاه می کردم که دیدم یه خانوم و یه آقا و یه آقا پسر خوشگل
کنارم ایستادن کلی فکر کردم که من این آقا پسرو کجا دیدم
یهو گفتم وااااااااااااااای
و به مهسا۲ گفتم اون خانوم رو می بینی؟؟؟دوست منه ولی منو نمی شناسه
به نظرت من برم پیشش؟اونم گفت چرا نری ، خب برو دیگه ... خلاصه با کلی دعا و صلوات رفتم طرفشون و با قیافه ای شبیه به قیافه ی الیور توئیست (الیور فردی است بسیار بسیار بدبخت که از بچگی در پرورشگاه بزرگ شده و غذایش هم سوپ آبکی می باشد
، این نشان دهنده ی اینه که من درسم رو خیلی با دقت خوندم
) و با صدایی بسیار آروم گفتم ببخشید خانوم شما اسمتون زهرا نیست ؟؟؟
ایشونم به من لبخند زدن و گفتن بله ... منم گفتم منو یادتون نمیاد ؟؟؟
چند روز پیش به من زنگ زدین
و دیگه خدا می دونه چه قدر خوشحال شدم ....
الهی اون آقا پسر محمد عزیزم بود که چه پسر مودب و گلی بودن
عباس آقا هم بسیار بسیار مرد با شخصیتی بودن.و من اون شب کلی از دیدن زهرای عزیزم خوشحال شدم
البته خوشحالیم زیاد طول نکشید چون فردا صبحش آنفلوانزا گرفتم اونم از نوع وحشتناک ![]()
این سه باری که اومدم خونه و وبلاگ بچه ها رو دیدم کلی بهشون حسودیم شد که دانشگاهشون توی شهر خودشونه و می تونن هر روز خاطراتشونو بنویسن ولی باز هم وضعیت الانمو ترجیح میدم چون شاید اگه من شیراز نمی رفتم دیگه دوستای عزیزمو نمی دیدم و این همه خاطره ی خوب نداشتم !!! ![]()
از دانشگاه هم بگم که تا حالا که خوب بوده و خیلی به ما خوش میگذره
همه ی پسرای دانشگاه ما مبتلا به نوعی بیماری به نام آنفلوانزای سیخی می باشند
(نوعی بیماریست که در آن فرد بیمار موهایش به صورت سیخ سیخ در می آید
) و همه ی دختر خانوم ها به این نتیجه رسیده اند که بینی شان انحراف دارد و باید هر چه سریع تر آن را عمل کنند
کلاس اخلاق و استاد اخلاق مان را شدیدا دوست می داریم زیرا می توانیم یکی دو ساعتی استراحت کنیم و بدون توجه به سخنان گهر بارش !!! و هندز فری مان را بیرون بیاوریم و آهنگ گوش کنیم یا کمی بخوابیم
استاد فارسی عمومی مان را که نگو ، خیلی دوستش داریم ... هر جلسه فقط دو بیت شعر درس می دهد و بعد خسته می شود و می گوید بیایید شعر بخوانیم ![]()
استاد ز*ارع استاد درک می باشد و ما سر کلاسش تمام اعضای بدنمان شدیدا روی ویبره است . استاد گفت و شنود هم عشق من می باشد و خیلی گل است
راستی یک روز در عفیف آباد استاد زبان پیشمان را در ماشینش دیدیم که کلی برای ما بوق زد تا ما را سوار کند
البته او نمی دانست ما از دانشجوهای او می باشیم و گر نه این گونه برای مان بوق نمی زد ![]()
۲۵ آبان هم تولدم بود و با بچه ها یه تولد حسابی در خوابگاه گرفتیم و کلی خوش گذشت .
فردا دوباره با سولماز برمی گردم شیراز و احتمالا تا بعد از امتحانا دیگه خونه نمیام
پ.ن:شاید دوباره اومدم و عکسامو گذاشتم روی وبلاگ.
پ.ن٢:امیدوارم منو از یاد نبرده باشید 
